امروز مورخ 89/11/14 صبح خیلی زیبایی داشت اما واسه شبنم هایی که رو برگه ها به امید تبخیر شدن نشسته بودن و به جاش یخ زدن و رو برگ جاودانه شدن دلم سوخت! عجب ستم بازاریه این زندگی....
غرور زیبایی این دقایق من...
سهم نگاه من از تصویر تو به اندازه دستان پر مهر و محبتت بی انتهاست
همان دستانی که عاشقانه دوستش دارم ...
پی نوشت:
کوله بارم را بسته ام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
همراه قاب عکسم
و خیال تو
خدانگهدار !
برچسب:
نویسنده: نیکا هاشمی